شهربانو بيگم ( بانويى اصفهانى از دوره صفوى )

41

سفرنامه منظوم حج ( فارسى )

شدندى آگه اردوبادىها « 1 » چون * كه آمد سنبكم از آب بيرون ز خويش و آشنا وز پير و برنا * نمودند انجمن بر روى صحرا به اعزاز تمامى پيشوازم * نمودند آن عزيزان سرفرازم بَرِ جمازه خويشان گرامى * ستادند و رساندندم سلامى ز پيش محملم چون موج قلزم * به روى هم همى رفتند مردم به اعزاز و به اكرام تمامى * مرا بردند خويشان گرامى به سوى شهر با صد عزّ و شأنم * به كوى آن رفيق مهربانم كه با هم در صفاهان يار بوديم * ز جان با يكدگر غمخوار بوديم بدان خويش گرامى به ز خواهر * ز خويشان دگر بس مهربان‌تر بناگه آسمان از حيله‌سازى * درآمد بر مقام مكر و بازى چنان برد از نظر آن مهربان را * بدانسان ، كز بدن روح و روان را چهل منزل ز يكديگر جدا كرد * به هجران اين دو تن را مبتلا كرد به دل از لا علاجى جبر كرديم * به هجران هر دو قرنى صبر كرديم كه تا آخر شب ظلمات هجران * مبدّل شد به صبح وصل جانان بديدم بعد قرنى روى آن يار * فكندم بار را در كوى آن يار دواى درد بىدرمان هجران * بود صبر و تحمل اى عزيزان در آن وادى بماندم بيست و دو روز * به كوى آن گرامى يار دلسوز ز شادى ، آن رفيق اصفهانى * در اين مدت نمودم ميزبانى رفيق مهربان و يار ديرين * دريغ از من نكردى جان شيرين پرستارى بدان سان مىنمودم * كه گويا ز آسمان افتاده بودم ولى بختم نكردى سازگارى * نكردى با من او يك هفته يارى هميشه خسته و رنجور بودم * به آزار و به تب محشور بودم

--> ( 1 ) . در اصل : اردوبامىها .